Archive for آوریل, 2010

راضیم به رضایت

متانت و آرامش از چهرش به وضوح پیدا بود.
فرزند و خواهر دو تا شهید بود. پارسال پسر 24 چهارسالش تو یه تصادف کشته شده بود.
این زن پر از آرامش بود. می گفت و می خندید .
این زن از زندگیش راضی بود.

2010/04/18 at 1:35 ب.ظ. 8 دیدگاه

جزیره

می خوایم بریم بندرعباس.
جنوب رو به جز یه بار دیدن جزیره کیش تا به حال ندیدم. ولی تو همون یه بار دیدن عاشقش شدم.
برام لذت بخشه. قدم زدن تو خیابون های جزیره و رفتن به بازارهاش و قایق سواری و غذا دادن به ماهی ها. همه چیزش لذت بخشه.
حالا هم خیلی دوس دارم اون خاطره تکرار بشه و مثل کیش باز هم خوش بگذره.

2010/04/17 at 7:51 ق.ظ. 13 دیدگاه

در راستای بدبینی به همه چیز

حتما دیدین یه عده رو که از یه عده ی دیگه خیلی ناراحتن و بعد می گن اگه بیاد سر تا پام رو طلا هم بگیره نمی تونم دلم رو باهاش صاف کنم و ازش خوشم بیاد، حالا حکایته منه.
این دولت ِ دهم هر قدر هم که بیاد و کارای خوب انجام بده و بخواد بیاد حتی شده مجانی هم بهمون چیزی بده و یه چیزی هم دو دستی تقدیممون کنه نمی تونم دلم رو باهاش صاف کنم.
چی کار کنم؟ دله دیگه!

2010/04/13 at 10:28 ق.ظ. 14 دیدگاه

شتر سازی

همه و بیشتر از همه مامانم به این مسئله اعتقاد دارن که من اونقدر سادم که اگه کسی الان بیاد و بهم بگه پولاتو بده بهم که من برم برات شتر بسازم می دم بهش و منتظر ساخته شدن شتر می مونم.

2010/04/12 at 6:46 ق.ظ. 8 دیدگاه

آلزایمر

یه مشکل بزرگی که این روزا برای من پیش می آد اینه که شبا زمان خواب موضوعای جالب برای وبلاگم به ذهنم می آد و صبح ها که بلند می شم موضوع از یادم رفته و تنها چیزی که ازش باقی مونده اینه که دیشب من یه موضوع خوب داشتم و الان هیچ یادم نمی آد.

2010/04/10 at 8:58 ق.ظ. 8 دیدگاه

جوانیم

من از جنگ بدم می آد.
من از جنگ می ترسم.
من از جنگ چندشم می شه.
کم کودکیم دوران جنگ رو ندیده.
کم کودکیم پر از استرس اون تاریکی توی خونه ها نبوده.
کم کودکیم پر از صدای رادیوهای خش داری که خبر از عملیات جدید می دادن نبوده.
کم کودکیم پر از قطحی نبوده.
کم کودکیم پر از اثرات بعد از جنگ نبوده.

آقایون حالا نمی خوام جووونیم هم به روز کودکیم دچار بشه.

2010/04/08 at 5:21 ب.ظ. 9 دیدگاه

تفاوت

جریان از این قراره که سال، سال کار مضاعف ، همته مضاعفه و یکی از کارکنان اداره ی بابا این ها با دو تا تی داشته زمین رو تمیز می کرده. همزمان. یکی یه دست و اون یکی دست دیگه.
مثل این می مونه که من زمان درس دادن به بچه ها با دو تا ماژیک رو تابلو بنویسم.

بعد هم اینکه از اون طرف رفتم جایی با مامانم یه عده خانوم که کارمندش بودن با صدای بلند آهنگ های مستهجن و لس آنجلسی قدیمی رو گذاشته بودن و نشسته بودن داشتن غیبت می کردن.

2010/04/07 at 2:13 ب.ظ. 5 دیدگاه

نوشته‌های پیشین نوشته‌های تازه‌تر


من در توئیتر

  • انقده بدم می آد بگم گوجه سبز. 7 years ago
  • آلوچه می خوریم!:دی 7 years ago
  • بیکار که باشی خواب بهت غلبه می کنه. 7 years ago
  • زندگی چیست؟...خواب و خواب و خواب. 7 years ago
  • تا چند وقت دگه هر کی طرفدار رئیس جمهور محترم باشه ، باید یواشکی بگه. داره خطری می شه 7 years ago

لوگو ها

جمــع دختــرونه Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان