Archive for آوریل, 2010

دل قوی دار

با اومدن هر فصلی ، خاطرات گذشته ی اون فصل برام زنده می شه .
پارسال همین موقعا بود. رفته بودیم کوه . فک کنم برای اولین بار اسمش رو همون جا شنیدم. حرف ازش بود. وقتی رسیدیم به دامنه پوسترش رو به همراه یه کارت بهمون دادن .
بالاش نوشته شده بود :
دل قوی دار که فریاد رسی می آید.

چقدر این جمله برام دوس داشتنیه . هنوزم که هنوزه با گفتنش، با شنیدنش بغضم می گیره.
پارسال همین موقعا بود فک کنم. همین موقعا بود که هممون وارد این دنیای خشن شدیم.

2010/04/30 at 7:22 ق.ظ. 5 دیدگاه

تغییر جنسیت اما نه از نوع میگو!

می گما چرا یه سری از افراد( خان عمو جان فقط منظورم به شما نیستا) فک می کنن پسرها و یا دخترهایی که حرکت متضاد جنسیتشون دارن دست خودشونه و خودشون خواهان این طور رفتار ها هستند؟
میگو های نر و تغییر جنسیتشون تنها یه کشفی هستش که به اثبات رسیده و ما اون رو به عنوان یه باور قبول داریم و برامون نه تنها جالب بلکه وجهه ی علمی هم داره ولی آدم ها چی؟ به محض دیدن این نوع افراد در گوشی حرف می زنیم و یا اگه یه کم هم سنتی باشیم بلافاصله ازشون فاصله می گیریم و حتی می ترسیم بهشون نزدیک شیم.
وقتی دیدیمشون و از بغل ما رد شدن بلافاصله بر می گردیم و ردشون رو دنبال می کنیم تا ببینیم کجا می رن!
اما آیا هیچ وقت شده به خودمون بگبم این ها هم مثل ما آدم هستن؟
به نظرتون آیا روزی فرا می رسه که ما این طور افراد رو به عنوان افرادی از جامعمون قبولشون کنیم و طردشون نکنیم؟

2010/04/27 at 9:17 ق.ظ. 7 دیدگاه

تغییر جنسیت

آیا میدانید که همه نوزادان میگو نر متولد میشوند و بعد از چند هفته بخشی از آنها به ماده تبدیل میشوند ؟

2010/04/26 at 9:23 ق.ظ. 6 دیدگاه

همکارم

آخر وقت بود. نزدیکای ساعت 7 . بحث به وبلاگ ها کشیده شد و همکارم هم در کمال تعجب من تموم وبلاگ های دوستام رو می خونه و می شناسه. با این که وبلاگ من جزء اون وبلاگ ها نبود ولی انگار یه نقطه ی مشترک بین من و همکارم به وجود اومد .

2010/04/25 at 5:16 ب.ظ. 5 دیدگاه

سک سک

الان که دارید صدای من رو می شنوید در لحظه ی سک سک کردن خونه هستم .
ساعت کاریم از ساعت 8 صبح تا 2 بعد از ظهر و 4 بعداز ظهر تا 7 غروبه و بعد من اون دو ساعت رو بدو بدو می آم خونه و دوباره بدو بدو می رم سر کار . از خونمون هم تا محل کارم کلی راهه.
اومدم اظهار وجود کنم و برم.

2010/04/24 at 10:13 ق.ظ. 6 دیدگاه

کار

همه چیز یهویی شد. اصلا صحبتش هم نبود. بابا اومد خونه و گفت فوتو شاپ بلدی و من هم گفتم آره و گفتش یه کاری پیدا شده که تقریبا بیشتر کارش با فوتو شاپه و اگه می تونی غر و لند رئیسش رو تحمل کنی من بگم که دخترم هستش.
من هم گفتم می رم و همون شد که بابا تماس گرفت و من از 2 روز بعدش رفتم سر کار و شدم کارمند.
کارم تو یه محیط اداری که کار مجلش با من و یه خانوم دیگس. مجلش تخصصی و تو بازار هم موجود نیست.
خلاصه اینکه قسمت جدیدی از زندگیم شروع شده و رسما وارد محیط کار شدم.

2010/04/23 at 7:58 ق.ظ. 17 دیدگاه

هیچی. پشیمون شدم. ده بار نوشتم و پاکش کردم.
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه.

2010/04/19 at 5:38 ب.ظ. 4 دیدگاه

نوشته‌های پیشین


من در توئیتر

  • انقده بدم می آد بگم گوجه سبز. 6 years ago
  • آلوچه می خوریم!:دی 6 years ago
  • بیکار که باشی خواب بهت غلبه می کنه. 6 years ago
  • زندگی چیست؟...خواب و خواب و خواب. 6 years ago
  • تا چند وقت دگه هر کی طرفدار رئیس جمهور محترم باشه ، باید یواشکی بگه. داره خطری می شه 6 years ago

لوگو ها

جمــع دختــرونه Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان