Archive for نوامبر, 2009

عصبی

حوصله و اعصاب نوشتنم نیست.

2009/11/30 at 6:27 ب.ظ.

روز از نو، روزی از نو

احتمالا اگه تا یه دو سه هفته ی دیگه کلاس اتوکد ادامه پیدا کنه ، کار من با بغل دستیم به زد و خورد و گیس و گیس کشی می رسه.
اون با معلومات ساختمانی وارد شده و من بدون معلومات و بدیهیه که واردتر از منه و بهتر می تونه یادبگیره. بعد اونوقت من که بلد نیستم ازش سئوال می پرسم، با اکراه جواب میده.
حالا این به کنار، اون هم می ره از یکی که از خودش بهتر بلده سئوال می کنه و اون هم این رو محل نمی ذاره و محل نذاشتن به اون ، یعنی محل نذاشتن به گروه سه نفره ی ما و اینجوری می شه که من قاطی می کنم و بهش می گم تو که می دونی چوابت رو درست درمون نمی ده چرا می ری پیشش و اون هم می گه ، اون که بد حرف نزد و تو حساسی و من می گم نه و تو ، تو باغ نیستی و …
این طوریه که هر روز با هم یه فصل دعوای شدید می کنیم و قهر می کنیم و بعد از یه ربع آشتی می کنیم و دوباره روز از نو می شه و روزی از نو.

2009/11/29 at 6:52 ب.ظ. 15 دیدگاه

تعیین شده

اونقدر برای نوشته هام حد تعیین شده که برای جلوگیری از اینکه نکنه یه روزی یه چیزی ننویسم ، به پست های تا حدی دخترونه و خاله زنکانه رو آوردم.
کسی می دونه امسال چه نوع چکمه ای مد شده و حدود قیمتش تا چنده؟

2009/11/28 at 7:13 ب.ظ. 17 دیدگاه

نیش و زنبور

کلا اینکه من موندم نیش و زنبور ، چطور با این تیکه پرونی های سیاسیش ، مجوز اکران بهش داده شد.
و بعد هم اینکه از معدود فیلم های سینماهای ایران بود که مردم بعد از اتمام فیلم شروع کردن به دست زدن .
بعد تر هم اینکه بازی رضا عطاران عالی بود، هر چند که رضا کیانیان هم جای خودش رو داشت تو فیلم.

2009/11/27 at 7:25 ب.ظ. 11 دیدگاه

سی نما

به نظرتون بین فیلم های کتاب قانون و نیش ِ زنبور و زندگی شیرین کدوم رو انتخاب کنم که امروز برم سینما؟
بعد هم یه چیزی. این راسته که می گن بعدازظهرهای جمعه ،سینما پر از سربازهاییه که مرخصیه بعدازظهر روز جمعشونه و می آن سینما؟

2009/11/27 at 9:51 ق.ظ. 12 دیدگاه

شایعه پراکنی

یادم می آد راهنمایی که بودم ، زنگ هایی که درسامون زود تموم میشد، دور هم میشستیم و به فکرمون می رسید که کارهای خارق العاده و مردم آزاری انجام بدیم.
یکی از اون روزها که دور ، دور ِ خشایار اعتمادی و مریم حیدرزاده بود ، تصمیم گرفتیم یه شایعه ای مبنی بر اینکه مریم حیدرزاده و خشایار اعتمادی با هم ازدواج کردن رو درست کنیم و به بچه های کلاس بگیم. به یکی گفتیم تعجب کرد. به اون یکی گفتیم ، اون یکی هم تعجب کرد ، به اون یکی همین طور . تا رسیدیم به یکی دیگه.
گفتیم خبرداری؟
گفت ، چی رو؟
گفتیم ااااوووووه. چقدر از مرحله پرتی. مریم حیدرزاده و خشایار اعتمادی با هم عروسی کردن.
گفت: آآآآآآآآآآآآآآآآآره. تو. مجله خوندم این مطلبو. آره . از قبل خبر داشتم.
ما رو می بینین.
همه این طوری: :)):))
بیچاره دختره .

حالا حکایت اینه که مثله اینکه مرگ بهروز بقائی هم از اون شایعه ها بوده و ایشون زنده هستن.

پ.ن:شما چی تا الان شایعه ساختید؟ بهترین و بدترین شایعه ای که شنیدید چی بوده؟

2009/11/25 at 6:58 ب.ظ. 23 دیدگاه

ماشاالله، هزار ماشاالله.

تا زمانی که از اینترنت دایل آپ خودمون استفاده می کردم وضعم خیلی خیلی بهتر از اینی بود که الان دارم.
مثلا رفتم و ای دی اس ال نصب کردم.
چی شد؟
هیچی ، جز اینکه هر یه ربع یه دفعه دیسکانکت می شم و بعد هم اینکه از دوازده شب به بعد نمی تونم کانکت شم و سرعت هم که ماشاالله ، هزار ماشاالله ، توپپپپ و نصف بیشتر سایت ها هم که فیل تر .

2009/11/25 at 6:26 ق.ظ. 19 دیدگاه

نوشته‌های پیشین


من در توئیتر

  • انقده بدم می آد بگم گوجه سبز. 6 years ago
  • آلوچه می خوریم!:دی 6 years ago
  • بیکار که باشی خواب بهت غلبه می کنه. 6 years ago
  • زندگی چیست؟...خواب و خواب و خواب. 6 years ago
  • تا چند وقت دگه هر کی طرفدار رئیس جمهور محترم باشه ، باید یواشکی بگه. داره خطری می شه 6 years ago

لوگو ها

جمــع دختــرونه Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان