Archive for اکتبر, 2009

وای به حال …

مایی که هموطن هم هستیم و هممون هم مسلمونیم این حال و روزمونه. وای به حال خارجی های غیر مسلمان اینجا.

2009/10/31 at 7:59 ب.ظ. 10 دیدگاه

جشن پرشین بلاگ

با وجود همه ی بی برنامگی هایی که دیروز تو جشن وجود داشت، چیزی که باعث شد خستگی راه به تنم نمونه دیدن دوستام بود.
به شخصه می تونم بگم برای گرفتن لوحم تو جشن شرکت نکرده بودم. دلیل اصلی رفتنم هم دیدن دوستام بود!
دیدن کسایی مثل ویولت، خانوم زیگزاگ، دختر حاجی و نیلوفرانه!
واقعا برام لذت بخش بود.
بعد هم اینکه یه چیز اصلی که فقط تو جشن من رو اذیت کرد باز هم تبعیض قائل شدن بین گروه ها و موضوعات وبلاگ نویسی بود.
مصاحبه و صحبت با برترین های وبلاگ های مذهبی و ارزش نذاشتن برای دیگر برترین ها!

2009/10/30 at 4:26 ب.ظ. 40 دیدگاه

حرف نشنو

زمان :وسط کلاس
من به دانش آموز: بعد از کلاس بمون باهات کاردارم.
دانش آموز: باشه.

زمان: یه ربع آخر کلاس
من در حال تصحیح Homeworkبچه ها.

من به همون دانش آموز اولیه: نری ها. الان کارم تموم میشه می آم.

زمان: آخر کلاس و بچه ها در حال خروج از کلاس

دانش آموز دوم: Teacherسر مشقم رو برام می نویسین تو دفترم؟
من: باشه.
دانش آموز اولی: teacher من فردا امتحان دارم باید زود برم خونه ها!

من : الان می آم.

دانش آموز اولی : teacher باید برا خونه نون بخرم ببرم. دیرم میشه ها!

من: اومدم. بمون .

دانش آموز اولی: teacher دلنوازان تموم میشه ها تا برسم خونه.دیر شد.

من: ای بابا. صبر کن. اومدم.

من در حال نوشتن سر مشق : چه عجب دیگه هیچی نمی گه.

زمان: بعد از تموم شدن سر مشق ، حدودا یک دقیقه بعد از آخرین دلیل دانش آموز!

من: سرم رو بلند می کنم ، می بینم در حال گفتن اینه که من دارم می رم.خداحافظ و الفرار!
دوباره من: خانوم… میشه برین بگیرینش تا نذاره بره؟ کارش دارم.

دوباره دوباره من:در حال رفتن از در کلاس به بیرون و سعی در رسیدن به دانش آموز

اولیاء: پسر ِ من وضع درسش چطوره؟

من: خوبه و حرف های معمول همیشگی

و دوباره من: چی شد خانوم …؟

خانوم…: رفت! نشد بهش برسم!!!!تو کوچه رسیدم سر خیابون بود!

شما می گید من با این بچه چه کار کنم؟

2009/10/28 at 7:32 ب.ظ. 15 دیدگاه

مامان ولخرج من

من: وای مامان یه بوت و یه ژاکت مانتویی و یه کیف دیدم انقدر خوشگلن، انقدر خوشگلن که نگو! میشه پول بدی بخرم؟
مامان: باشه.:)
من:ذوق زده در حالیکه قند تو دلم در حال آب شدنه،میگم بوت 90 تومن بود.کیفه 40 تومن وژاکته هم 40 یا 50 تومن! سر ِ جمع 200 بده بخرمشون.
مامان: بعد از کمی تفکر در حالیکه مطمئنم تو ذهنش داره از ته ته های کمدم وسایلی که شبیه این هایی که گفتم رو در می آره می گه. مامان جان تو که تازه کتونی گرفتی، پس بوت لازم نداری! بعد هم تو که کیف مهمونی داری، کیف می خوای چی کار؟ و می مونه اون ژاکته که دیگه فک کنم خجالت می کشه بگه از این ها که می گی پارسال خریدی و داری که می گه باشه ژاکته رو پول می دم بگیری.
من: و تو این زمانه که اشک شوق باز هم تو چشام جمع میشه و به مامانم افتخار می کنم به خاطره این همه دست و دلبازی.

2009/10/27 at 6:50 ب.ظ. 15 دیدگاه

شهری به ظاهر شاد

وقتی از هر طرف وارد شهر رشت می شیم ، رو یه تابلویی ،قطره های بارون کشیده شده رو می بینیم و می بینیم که روش نوشته شده به شهر باران های نقره ای خوش آمدید.
این بارون بدجور شهر ما رو و بهتره بگم استان ما رو تو دهن ها انداخته. طوریکه با هر شخصی از رشت حرف می زنیم می گن وای!خوش به حالتون ! عجب جایی زندگی می کنین و …
نمی گم شهرمون بده که اگه بگم دروغ گفتم شدید. ولی نمی گم این شهرمون که شادابی مردمش زبان زد خاص و عام هستش به خاطر امکانات تفریحی و رفاهی هستش که مسئولین شهر براشون درست کردن.
به هیچ وجه! نمونه ی بارز و عینیش دیروزه ! شهری که از 12 ماه سالش به جرات می تونم بگم 9 ماهش هوا ابریه و حداقل 8 ماهش هم بارونی، زمانی که یه بارندگی شدید که به خاطره شرایط آب و هواییش کم هم پیش نمی آد میشه ،تموم خیابون های شهر مثل یه رودخونه ای میشه که ماشین ها دارن توش رانندگی می کنن و پیاده هاش هم که هیچی!
عکس 1
عکس 2

2009/10/27 at 10:20 ق.ظ. 12 دیدگاه

گیلان باغ چایی داره، پیله دریا ماهی داره!

عجب بارونی داره می آد. یه چیزی بین طوفان و سیل! رعد و برق های شدید!!!!…عجب کیفی داره ها!

2009/10/26 at 12:35 ب.ظ. 25 دیدگاه

خیلی گیجم

کلا اینکه امروز یه عالمه شانس باهام یاربود، اگرنه ممکن بود به جرم سرقت دستگیر بشم.

امروز تو ماشین در حال رانندگی بودم که مامان زنگ زد و ازم خواست که براش مجله ی مورد علاقه ی جدولش رو بخرم.
من هم جلوی جایی که مجله رو داشت پارک کردم و رفتم و خریدم رو کردم و اومدم که سوار ماشین بشم ، هی دزدگیر ماشین رو زدم ولی در باز نمیشد. صدای دزدگیر می اومدها ولی در باز نمی شد. بیشتر از سه یا چهار بار این کار وانجام دادم. هی رفتم درهای عقب رو امتحان کردم. در های جلو رو امتحان کردم. دیدم نخیررررر!!! درا باز نمی شن.
یهو چشم افتاد به ماشین عقبی و دیدم ماشین خودمون ماشین پشتیست:دی و ماشین خودمون داره به من با خنده می گه ، خیلی پرتییییییییی!
___________________________________________________________________
بعد هم اینکه:
با Internet Download Manager دارم فیلم Love Happens رو دانلود می کنم. البته از قبل شروعش کردم. یکی و نصفیش رو دانلود کردم ولی امروز که اومدم بقیش رو بذارم برای دانلود نمی تونم. یعنی دارم قسمت دوم از فایل رو دانلود می کنم و 63% ازش تا دیشب دانلود شد ولی حالا نمی دونم بقیش رو چه طور باید بذارم واسه دانلود.

2009/10/25 at 2:11 ب.ظ. 18 دیدگاه

نوشته‌های پیشین


من در توئیتر

  • انقده بدم می آد بگم گوجه سبز. 6 years ago
  • آلوچه می خوریم!:دی 6 years ago
  • بیکار که باشی خواب بهت غلبه می کنه. 6 years ago
  • زندگی چیست؟...خواب و خواب و خواب. 6 years ago
  • تا چند وقت دگه هر کی طرفدار رئیس جمهور محترم باشه ، باید یواشکی بگه. داره خطری می شه 6 years ago

لوگو ها

جمــع دختــرونه Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان